تبليغاتX
وقتی تو امدی ,خدا رفت


وقتی تو امدی ,خدا رفت

پرسه در کوچه ی احساس

دلم گرفت -چون او دلش گرفته است

خسته ام چون او دیگر توان همراهی مرا ندارد

و وجودم انقدر ازرده و رنجور است که تاب بار بیشتر را ندارد

غمهایم برای خودم هم سنگین است

نمیخواهم رهایش کنم

دوستش دارم

پس در کنارش مینشینم

تا کسی به فریادمان رسد

یا اینکه نحسی لحظه ها اورا از من بگیرد

و من بمانم با خاطرات او

این روزها فقط دعا میکنم

نمیدانم چند بار کدام امام و امام زاده و خدا و ... بزرگان را قسم دادم

ولی هنوز کسی به داد این دل دردمند نرسیده است

می گویند قسمت نیست

وقتی فرصت نمیدهند قسمت را بهانه می کنند

خدایا دوستش دارم اورا قسمت من کن

 

 

نوشته شده در شنبه نهم اردیبهشت 1391ساعت 11:56 توسط خاموش| |

میگذرم از هر جا که با توبودم

و لحظه لحظه ی ان را در ذهم زنده میکنم

گرمی دستانت

صمیمیت کلامت

گیرایی چشمانت

نگاه نافذت که عمق نگاهم را میکاوید

و شیرینیه بوسه ات که طعم ناب عشق میداد

وباخود میگویم

هنوز هم دوستت دارم

مثل آن روزها

حتی بدون آن بوسه

نوشته شده در شنبه ششم اسفند 1390ساعت 14:9 توسط خاموش| |

 

مرداب یعنی من

که در زندگی دست و پا میزنم و

در بدیهایش غرق میشوم

و سراب ارامشی بود که هر چه

رفتم به ان نرسیدم

 

نوشته شده در یکشنبه نهم بهمن 1390ساعت 15:30 توسط خاموش| |

 

صدای بیکسی ام درکوچه های خالی ذهنم میپیچد

و بی پاسخ دوباره درتنم جامیگیرد

شاید جای یک سیلی بتواند بر چهره ی بی رمقم

رنگ بیاورد.

من به سوگ مردگان متحرک نشسته ام.

نوشته شده در پنجشنبه هفدهم آذر 1390ساعت 14:2 توسط خاموش| |

 

 

وآغاز یک پایان در زمستانی ترین روز زندگیم

چه سرد است خانه بی تو در این سکوت ماتم زا

نوشته شده در دوشنبه دوم آبان 1390ساعت 12:1 توسط خاموش| |

سرشارم از سکوت

در این سرد بی انتها

واژه های مبهم در ذهنم سایه افکنده

و کلبه ی افکارم خانه ایست سرشار ازاوهام و سیاهی ها

و من با دستان الوده به عشق

خطی تیره کشیدم بر روزگار هرچه لیلی و مجنون

اه ه ه

که دیگر اشک نیز التیام بخش نخواهد بود

براین زخم کاری

و زمان را باجان دل استقبال میکنم

برای پیر شدن کهنه ترین خاطرات با تو بون را

نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم مهر 1390ساعت 13:57 توسط خاموش| |

حالم گرفته -از دست غم -انگاری کنگر خورده لنگر انداخته تو دل من قصد رفتنم نداره

قربون شادی برم که چنذسالی هست راه خونه ی منو گم کرده

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم مهر 1390ساعت 10:27 توسط خاموش| |

گریه می اید هرشب

 پشت این درب یخی

می زند ارام در

بغض در خانه نشسته بی تاب

در نگاهش پرتردید فرداست

همه ی افکارم - کنج اتاق

 ارام به خواب رفته

وسکوت

میرقصد درمیان همه تنهایی من

بقچه ی خاطره ها کف ذهمنم

پهن است

 ومن

میگردم که اشفته ترازحالایم

 روزی هست؟

که با دیدن ان 

میهمانم را راهیه غربت بکنم 

 

نوشته شده در شنبه نهم مهر 1390ساعت 10:20 توسط خاموش| |

 

وقتی که ارامم انگار کلمات در ذهنم به خواب رفته اند

زمستان چه زود بر من دمیده است

اجاق احساساتم بی رمق میسوزد

خانه ی قلبم رو به تاریکیست

آتش عشق میخواهم

تا دوباره شروع کنم

بهار زندگی را

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم شهریور 1390ساعت 10:17 توسط خاموش| |

 

 

کجاست آخر دنیا؟ می خواهم دنیا را دور بزنم.!!

نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم شهریور 1390ساعت 9:59 توسط خاموش| |


Design By : Night Skin